Sunday, April 26, 2009

26 April-دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم

دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم

گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم

قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم

دوستان از راست مى رنجد نگارم چون كنم

نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار

عشوه اى فرماى تا من طبع را موزون كنم

زرد روئى مى كشم زان طبع نازك بيگناه

ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم

اى نسيم منزل ليلى خدا را تا به كى

ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم

من كه ره بردم به گنج حسن بى پايان دوست

صد گداى همچو خود را بعد ازين قارون كنم

اى مه صاحبقران از بنده حافظ ياد كن

تا دعاى دولت آن حسن روز افزون كنم



Thursday, April 23, 2009

23 April- ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست



زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست


شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست



23 April-دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود



دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شيوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌ديدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دين می‌زد و آن سنگين دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی ديده بريخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

يار مفروش به دنيا که بسی سود نکرد
آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يا رب اين قلب شناسی ز که آموخته بود


Wednesday, April 22, 2009

22 April-چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتي طلبم با سر عتاب رود
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

چو ماه نو ره بيچارگان نظاره

وگر به روز شکايت کنم به خواب رود

شب شراب خرابم کند به بيداري

بيفتد آن که در اين راه با شتاب رود

طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل

کسي ز سايه اين در به آفتاب رود

گدايي در جانان به سلطنت مفروش

بياض کم نشود گر صد انتخاب رود

سواد نامه موي سياه چون طي شد

کلاه داريش اندر سر شراب رود

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

خوشا کسي که در اين راه بي‌حجاب رود

حجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز

Thursday, April 16, 2009

17 April-ورنه تشریف ما بر بالای کس کوتاه نیست



زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال آه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست


هر چه هست از قامت ناساز بی اندام دوست
ورنه تشریف ما بر بالای کس کوتاه نیست



Friday, April 10, 2009

10 April- قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این همه با همه درساخته ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت کمر سر میان
وز میان تیر به ما آخته ای یعنی چه