Sunday, April 26, 2009

26 April-دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم

دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم

گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم

قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم

دوستان از راست مى رنجد نگارم چون كنم

نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار

عشوه اى فرماى تا من طبع را موزون كنم

زرد روئى مى كشم زان طبع نازك بيگناه

ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم

اى نسيم منزل ليلى خدا را تا به كى

ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم

من كه ره بردم به گنج حسن بى پايان دوست

صد گداى همچو خود را بعد ازين قارون كنم

اى مه صاحبقران از بنده حافظ ياد كن

تا دعاى دولت آن حسن روز افزون كنم



0 comments: