فردا كنفرانس دارم. قسمتى از پروژه ام پردازش تصوير هست. برنامه هايى كه مينويسم اول روى كامپيوتر امتحان ميشه بعد روى دوربينى كه ساخت گروه هست تست ميشه. مهمتريين ويژگى دوربين اينه كه پردازش تصوير همزمان با گرفتن تصوير توسط سنسورها انجام ميشه. سنسور اين دوربين 128*128 پيكسل هست. هر پيكسل روى سنسور يك پردازشگر با كارايى خيلى ابتدايى داره، ولى از اونجايى كه مجموعا 128*128 پيكسل روى سنسور هست در نتيجه به همين تعداد هم پردازشگر هست. اين تعداد رو مثلا مقايسه كنيد با تعداد پروسسورهاى كامپيوتر كه يك يا دو هست. اين تعداد زياد پردازشگر باعث ميشه الگوريتمهاى پردازش تصوير به صورت موازى انجام بشه و سرعت پردازش خيلى بالا بره.
يكى از اين الگوريتمها پيدا كردن كوتاه ترين مسير بين دو نقطه در صفحه هست كه مسير شون توسط مانع هايى محدود شده. يه مثال ساده اش هم لابيرنت هست. يا ميز. نقشه يك لابيرنت رو به برنامه ميدى و اون مسيرى كه از نقطه شروع به نقطه انتها ميرسه پيدا ميكنه. اگر اين الگوريتم قابل پياده شدن روى دوربين باشه، استفاده ى جالبى براش ميشه پيدا كرد. مثلا دوربين روى ماشين روباتى كه قبلا توسط گروه ساخته شده سوار ميشه ، نقشه يك ميز يا لابيرنت رو به دوربين ميفرستى و اون مسير رو براى ماشين پيدا ميكنه و به اون فرمان ميده.
خيلى وقت پيش مطلبى ميخوندم در مورد لابيرنت فكرى. اينكه خيلى ساده شروع ميكنى به فكر كردن در مورد يه چيزى، ولى چيزى نمى گذره كه اون فكر و خيال شاخ و برگ ميگيره، هر كدوم به يه سمتى ميره. تا مياى به خودت بياى ميبينى توى يه لابيرنت گرفتار شدى. اين جريان تا وقتى كه راه خلاص شدن از اون لابيرنت رو پيدا نكنى ادامه داره.
....
بقيه مطلب بمونه براى وقتى كه از لابيرنت بيرون اومدم.
يكى از اين الگوريتمها پيدا كردن كوتاه ترين مسير بين دو نقطه در صفحه هست كه مسير شون توسط مانع هايى محدود شده. يه مثال ساده اش هم لابيرنت هست. يا ميز. نقشه يك لابيرنت رو به برنامه ميدى و اون مسيرى كه از نقطه شروع به نقطه انتها ميرسه پيدا ميكنه. اگر اين الگوريتم قابل پياده شدن روى دوربين باشه، استفاده ى جالبى براش ميشه پيدا كرد. مثلا دوربين روى ماشين روباتى كه قبلا توسط گروه ساخته شده سوار ميشه ، نقشه يك ميز يا لابيرنت رو به دوربين ميفرستى و اون مسير رو براى ماشين پيدا ميكنه و به اون فرمان ميده.
خيلى وقت پيش مطلبى ميخوندم در مورد لابيرنت فكرى. اينكه خيلى ساده شروع ميكنى به فكر كردن در مورد يه چيزى، ولى چيزى نمى گذره كه اون فكر و خيال شاخ و برگ ميگيره، هر كدوم به يه سمتى ميره. تا مياى به خودت بياى ميبينى توى يه لابيرنت گرفتار شدى. اين جريان تا وقتى كه راه خلاص شدن از اون لابيرنت رو پيدا نكنى ادامه داره.
....
بقيه مطلب بمونه براى وقتى كه از لابيرنت بيرون اومدم.

0 comments:
Post a Comment