Sunday, June 07, 2009

07 June- damn you Hafez!




که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین
نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر
ندانمت که در این دامگه چه افتادست

...

Sunday, April 26, 2009

26 April-دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم

دوش سوداى رخش گفتم ز سر بيرون كنم

گفت كو زنجير تا تدبير اين مجنون كنم

قامتش را سرو گفتم سر كشيد از من به خشم

دوستان از راست مى رنجد نگارم چون كنم

نكته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار

عشوه اى فرماى تا من طبع را موزون كنم

زرد روئى مى كشم زان طبع نازك بيگناه

ساقيا جامى بده تا چهره را گلگون كنم

اى نسيم منزل ليلى خدا را تا به كى

ربع را بر هم زنم اطلال را جيحون كنم

من كه ره بردم به گنج حسن بى پايان دوست

صد گداى همچو خود را بعد ازين قارون كنم

اى مه صاحبقران از بنده حافظ ياد كن

تا دعاى دولت آن حسن روز افزون كنم



Thursday, April 23, 2009

23 April- ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست



زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست


شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست



23 April-دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود



دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شيوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌ديدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود

کفر زلفش ره دين می‌زد و آن سنگين دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

دل بسی خون به کف آورد ولی ديده بريخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

يار مفروش به دنيا که بسی سود نکرد
آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يا رب اين قلب شناسی ز که آموخته بود


Wednesday, April 22, 2009

22 April-چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

ور آشتي طلبم با سر عتاب رود
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود

زند به گوشه ابرو و در نقاب رود

چو ماه نو ره بيچارگان نظاره

وگر به روز شکايت کنم به خواب رود

شب شراب خرابم کند به بيداري

بيفتد آن که در اين راه با شتاب رود

طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل

کسي ز سايه اين در به آفتاب رود

گدايي در جانان به سلطنت مفروش

بياض کم نشود گر صد انتخاب رود

سواد نامه موي سياه چون طي شد

کلاه داريش اندر سر شراب رود

حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر

خوشا کسي که در اين راه بي‌حجاب رود

حجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز

Thursday, April 16, 2009

17 April-ورنه تشریف ما بر بالای کس کوتاه نیست



زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال آه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست


هر چه هست از قامت ناساز بی اندام دوست
ورنه تشریف ما بر بالای کس کوتاه نیست



Friday, April 10, 2009

10 April- قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این همه با همه درساخته ای یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای یعنی چه

سخنت رمز دهان گفت کمر سر میان
وز میان تیر به ما آخته ای یعنی چه

Friday, February 06, 2009

6 Feb- Cave

Stating the journey in front of the cave at 8:00 PM and coming back near 1:30 in the morning. Extremely freezing! I didn't have any exercise, so I got exhausted and had pain in all parts of my body for 3 days. The cave is located in peak district, half an hour by car from Manchester. We were four of us, Kevin, Steve, I and another person. There was a cavity as long as 200 meter with height of on person can crawling inside that! Interestingly the water and mud filled up to half of the cavity. So when you crawled with your backside you could hardly could breathe with your just mouth out of the water. You did not have a chance to wait for even some second inside the cavity. Absolute Nightmare! There are more coming up next week, I get myself ready for those! Enjoy it!

Wednesday, December 10, 2008

11 Dec- Learining to fly, the wall is too high.


One thing that I always feel regret about, is why I haven’t learn to play an instruments earlier. Today After all, I got a guitar. In the morning David, Kevin and I went to a massive music shop near the university, played on a couple of guitar and then picked one up. It is with a hard case and when I was carrying that, I felt I am like Desperado. David is playing Guitar for nearly twelve years and he plays very well. Kevin also play violin. Alex and Piottre are playing guitar as well, but I am not quite sure if they are as good as David. David supposes to give me some lesson on guitar.

Since the boss is not around, almost nobody works on his project in the office. When we got back to the university with the guitar, a couple of people were playing game Far Cry 2. David started to teach me some basic lessons; however it was pretty difficult for me to catch up. We were playing to 7:00 PM when I successfully got manage to play “happy birthday to you” song. Seems very easy, but for me with knowledge of zero about playing instruments, it was a great success.

Lot to go, but never too late.

And hey, Happy birthday to you.

Monday, December 01, 2008

01 Dec- Where is my money man?



Read the story and then judge by yourself whether Murphy's law dominate on everything or not.


1: A couple of week before I go to my trip, I realise that the university has messed up with my scholarship. I immediately inform them and explain that I need the money to be paid as soon as possible to manage my travel costs. They promise that they sort it out in maximum ten days (before my trip).


2: Before then, to make sure that I receive the money on time, I call finance office and explain the situation and again the same reassurance from them that I receive the money before my trip.


3: Ten days has passed and not much left from my trip to start, and I have not received a penny from the University.


4: While I am checking my bank account online every day since then, my online account blocked at once and I do not access to my bank account. Calling the bank, they apologise and promise to sort out the problem.


5: One day left to my journey and no money. Calling the University, I am told that their systems have been broken and there is a delay in payments!


[I am in halfway from my holiday in my home country, and finally the money arrived in my account!!]


6: And now you are in the airport, came back from your country, you realise that all of your credit cards has been expired (after three years)!!





Monday, October 27, 2008

27 Oct- دلیل بودن


يكى از سخت ترين كارها خريدن هديه ست. ا


Monday, October 13, 2008

14 Oct- Labyrinth




فردا كنفرانس دارم. قسمتى از پروژه ام پردازش تصوير هست. برنامه هايى كه مينويسم اول روى كامپيوتر امتحان ميشه بعد روى دوربينى كه ساخت گروه هست تست ميشه. مهمتريين ويژگى دوربين اينه كه پردازش تصوير همزمان با گرفتن تصوير توسط سنسورها انجام ميشه. سنسور اين دوربين 128*128 پيكسل هست. هر پيكسل روى سنسور يك پردازشگر با كارايى خيلى ابتدايى داره، ولى از اونجايى كه مجموعا 128*128 پيكسل روى سنسور هست در نتيجه به همين تعداد هم پردازشگر هست. اين تعداد رو مثلا مقايسه كنيد با تعداد پروسسورهاى كامپيوتر كه يك يا دو هست. اين تعداد زياد پردازشگر باعث ميشه الگوريتمهاى پردازش تصوير به صورت موازى انجام بشه و سرعت پردازش خيلى بالا بره.




يكى از اين الگوريتمها پيدا كردن كوتاه ترين مسير بين دو نقطه در صفحه هست كه مسير شون توسط مانع هايى محدود شده. يه مثال ساده اش هم لابيرنت هست. يا ميز. نقشه يك لابيرنت رو به برنامه ميدى و اون مسيرى كه از نقطه شروع به نقطه انتها ميرسه پيدا ميكنه. اگر اين الگوريتم قابل پياده شدن روى دوربين باشه، استفاده ى جالبى براش ميشه پيدا كرد. مثلا دوربين روى ماشين روباتى كه قبلا توسط گروه ساخته شده سوار ميشه ، نقشه يك ميز يا لابيرنت رو به دوربين ميفرستى و اون مسير رو براى ماشين پيدا ميكنه و به اون فرمان ميده.




خيلى وقت پيش مطلبى ميخوندم در مورد لابيرنت فكرى. اينكه خيلى ساده شروع ميكنى به فكر كردن در مورد يه چيزى، ولى چيزى نمى گذره كه اون فكر و خيال شاخ و برگ ميگيره، هر كدوم به يه سمتى ميره. تا مياى به خودت بياى ميبينى توى يه لابيرنت گرفتار شدى. اين جريان تا وقتى كه راه خلاص شدن از اون لابيرنت رو پيدا نكنى ادامه داره.



....


بقيه مطلب بمونه براى وقتى كه از لابيرنت بيرون اومدم.

Saturday, October 04, 2008

05 Oct- Home Again





اجازه ى خروج ويژه دانشجويان غير تسهيلاتى

باستناد بند فلان مصوبه شماره فلان مورخ فلان ستاد كل نيروهاى مسلح، دارنده گذرنامه مجاز است تا پايان سال 1390 يك يا دو بار در سال از مرزهاى مجاز كشور خراب شده خارج شود. مشروط بر اينكه مدت توقف يك يا دو بار جمعا بيش از سه ماه نباشد.

محل اقامت از ايران به انگلستان تغيير يافت.

سفارت جمهورى اسلامى ايران

نتيجه گيرى محترمانه: گم شو برو بيرون.


**********************



سيزده اكتبر امسال دقيقا ميشه سه سال. هفته ى ديگه اين موقع. اين سه سال چه اتفاقايى افتاد اصلا مهم نيست، مهم بر آيند اونهاست كه اميدوارم مثبت بوده باشه.

كاش ميشد سيزده اكتبر امسال هم خونه باشم. خونه. خيلى خنده داره كه عملا جايى به نام خونه نيست كه من خاطره اى ازش داشته باشم. مثلا همين الان كه گفتم خونه، تصورم خونه اى بود كه وقتى ايران رو ترك كردم، در اون زندگى ميكرديم و اتاق خودم. ولى الان ديگه اون خونه نيستيم. اين حكايت جا بجا شدن، يك بار و دو بار و سه بار اتفاق نيفتاده. يك عمر اتفاق افتاده. هميشه در حال رفتن. هميشه بيقرار. پنج سال بودم كه به شيراز اومديم ، از اون موقع تا وقتى كه من ايران بودم بيش از شش بار جابجا شديم. كلى تلاش ميكردم با چسبوندن عكس و نقاشى و خط به اتاقم روح بدم ولى رفتن هميشه مانع اين ميشد. با اين همه بعد از اون همه سال كم كم از جاده خسته شديم و قصد نشستن كرديم، ولى حكايت رفتن من تازه شروع ميشد. ولى من، اين سه سال دست كم نه بار جابجا شدم. خسته از جاده ولى چاره اى جز رفتن نيست.
لعنت به جاده! ه



Monday, September 29, 2008

29 Sep- Trinity and beyond


آگوست دو سال پیش شبکه ي بی بی سی به مناسبت سالگرد بمباران اتمى هيرشيما و ناكازاكى گزارشى پخش ميكرد. با بازماندگان حادثه و اقوام اونها و بعضيهاى ديگه كه به اين موضوع مربوط ميشدن مصاحبه ميكرد. سوالهايى در مورد تجربيات بازماندگان، تاثيرات شيميايى اون يا ديد مردم در مورد آمريكا به خاطر پرتاب بمب. يكى از سوالات، نظر كلى مردم رو در مورد انداختن بمب اتمى در هيروشيما و ناكازاكى ميپرسيد. جالبه كه بعضى از اونا كه ژاپنى هم بودن موافق اين موضوع بودن. دليلشون هم خاتمه ى جنگ جهانى و جلوگيرى از كشته شدن بيشترى از مردم بيگناه بود. كنجكاو شدم بفهمم چه منطقى پشت اين جواب غير منطقى ميتونه باشه. بعد از خوندن تاريخچه ى جنگ جهانى دوم و پروژه هسته اى آمريكا و جريان بمباران اتمى هيروشيما و ناكازاكى فهميدم كه جواب اونها خيلى هم احمقانه نيست.


بعد از خوندن ماجرا چيزى كه خيلى منو ناراحت كرد كشته شدن يه عده بيگناه به خاطر قدرت طلبى و زورگويى چند نفر بود. ولى چيزى كه به نظرم اهميتى نداشت مليت اون انسانهاى بيگناه بود. فكر كنم دليلش هم خيلى واضحه. چون اين اتفاق ميتونست براى مردم آمريكا بيفته اگر بمب اتمى توسط ژاپنيها كشف ميشد، يا اگه آلمانها اونو كشف ميكردن، مردم بيگناهى از شوروى كشته مى شدن يا بر عكس. در ضمن جنگ جهانى دوم ژاپن جزو نيروهاى متحدين بود كه به چين حمله ميكنه. يعنى ژاپن هم يه كشور استعمار گر بوده و اين ديد مظلوم گرايانه اى كه عوام از جمله رييس جمهورمون در مورد ژاپن دارن فكر كنم خيلى بى مورد باشه.


مردم بيگناه هميشه هستن كه قربانى دست يه عده تشنه ى-قدرت- و-سياست بشن. اين عده بيگناه ميتونه ژاپنى هايى باشه كه در جنگ جهانى دوم كشته شدن، ميتونه مردم بيگناهى باشه كه در جنگ ايران و عراق كشته شدن، ميتونه آمريكاييهايى 11 سپتامبر يا افغانيها باشن.


يه مطلب تكان دهنده و نگران كننده كه در مورد بمباران هيروشيما و ناكازاكى و كلا جنگ جهانى خوندم، استفاده تماما ابزارى از علم بود. منظورم دقيقا پروژه ى منهتن هست كه طبق اون بمب هسته اى رو توليد كردن. باورش خيلى سخته كه اين همه دانشمند جمع شده بشن، هدفشون هم فقط و فقط ساخت بمب و انداختن اون بر سر آدماى بخت برگشته و بى خبر از همه جا باشه. درسته كه دانشمندان هم اين حق رو به عنوان يه انسان دارن كه از اونها يا علمشون سو استفاده بشه، ولى به نظرم بايد بين منطق يه آدم عادى (مثلا آمريكايى) كه تحت تاثير تبليغات سياسى قرار ميگيره و تفنگ به دست ميگيره مثلا ميره افغانستان آدم ميكشه با منطق يه دانشمند كه به نظر ميرسه از قدرت تحليل بالاترى برخورداره، بايد فرقى باشه.


اين موضوع مربوط به 50-60 سال پيش هست جالبه كه هنوز هم همون روند داره پيش ميره. هنوز هم كسايى در راس هستن كه از علم براى پيشبرد اهداف غير انسانيشون استفاده ميكنن. هر چند سهم من در پيشبرد علم شايد در حده خيلى ناچيزى باشه شايد هم هيچ، ولى بعضى وقتا فكر ميكنم نكنه من هم به نحوى دارم به اين جريان كمك ميكنم.


چند وقت پيش يكى ازدوستان حرف خيلى منطقى زد. گفت كه اين ما هستيم كه از علم سو استفاده ى ابزارى! ميكنيم. مثلا اينكه ميتونيم با هواپيما از اينوره دنيا به اون وره دنيا بدون دغدغه مسافرت كنيم در حقيقيت يك جور سو استفاده از هواپيماست، چون هواپيما به منظور مصارف جنگى ساخته شده، حداقل پيشرفته صنعت هوايى به اين خاطر بوده. در مورد خيلى از موارد ديگه هم ميشه اين رو گفت، مثل موبايل يا اينترنت يا انرژى هسته اى. موارد استفاده ى اينها همه در پروژه هاى نظامى بوده و كاربردشون در زندگى روزمره بعدها كشف شده!


انگيزه ياد آورى اين مطالب ديدن فيلمى بود به نام فراتر از ترى نى تى* كه يك مستند از پيشرفت پروژه هسته اى در دنيا هست. در اين فيلم خيلى روشن ميشه فهميد كه چطور قسمت زيادى از پيشرفت تمام علوم مديون پيشرفت احمقانه ى سلاحهاى هسته اى بوده.


و در آخر اينكه نوشتن اين متن هيچ ربطى به سياستها يا اوضاع كنونى كشورمون نداره. و بيشتر يك ديد خييلى كلى بود.



***************



image from http://nmhm.washingtondc.museum/assets/images/Able2.jpg


* Trinity and Beyond


Wednesday, September 17, 2008

17 Sep: Us and them






چقدر زمان به سرعت ميگذره و ما هيچ وقت بهش نميرسيم، ديروز داشتم بلاگى ميخوندم در مورد همين موضوع. اينكه هميشه از گذشته فرارى هستيم و به دنبال آينده ميدويم. اين منو ياد آهنگ Time و Breathe از پينك فلويد انداخت. آهنگ ها رو پيدا كردم و براى چندمين بار گوش دادم.


Breathe, breathe in the air
Don't be afraid to care
Leave but don't leave me
Look around and chose your own ground
For long you live and high you fly
And smiles you'll give and tears you'll cry
And all you touch and all you see
Is all your life will ever be

اين قسمت يه زندگى متعادل رو نشون ميده، يه زندگى آرام، يه زندگى كه با لحظه ها پيش ميره، لحظه هاى گريه ، لحظه هاى خنده، چيزايى كه ميبينى و لمس ميكنى. اينها معناى زندگى



Run, run rabbit run
Dig that hole, forget the sun,
And when at last the work is done
Don't sit down, it's time to dig another one


اما اين قسمت يك زندگى واقعى رو نشون ميده، زندگى كه همش در حال دويدنى، لحظه اى وقت براى نشستن و لذت بردن از گرماى خورشيد نيست. زندگى كه بايد بجنگى. اما در آخر چى نصيبت ميشه:





For long you live and high you fly
But only if you ride the tide
And balanced on the biggest wave
You race toward an early grave.



در ادامه این آهنگ، آهنگ تایم هست كه اونم در تاييد اینه.:



Ticking away the moments that make up a dull day
You fritter and waste the hours in an offhand way
Kicking around on a piece of ground in your home town
Waiting for someone or something to show you the way

Tired of lying in the sunshine
Staying home to watch the rain
And you are young and life is long
And there is time to kill today
And then one day you find
Ten years have got behind you
No one told you when to run
You missed the starting gun


And you run, and you run to catch up with the sun, but it's sinking
Racing around to come up behind you again
The sun is the same in a relative way, but you're older
Shorter of breath and one day closer to death





لحظه ها تكرارى و خسته كننده شدن، و زندگى روزمره شده، لحظه ها به هدر ميرن. خسته از خوابيدن زير آفتاب، خسته از تماشاى بارون از پنجره.

سالها همين طورى به هدر ميره و تو نقطه شروع رو گم كردى. منتظر كسى كه راه رو به تو نشون بده.

و اما تو ميدوى، ميدوى كه لحظه ها رو به هدر ندى، ميدوى كه به خورشيد برسى. هر روز توان و انرژيت كمتر ميشه ولى خورشيد مثل هر روز.



Every year is getting shorter
Never seem to find the time
Plans that either come to naught
Or half a page of scribbled lines
Hanging on in quiet desperation is the English way
The time is gone
The song is over
Thought I'd something more to say



هر روز خسته تر، دلسرد و ناميد. هر سال كوتاه تر و تو به نقطه پايان زندگي نزديك تر ولى زمان رو از دست دادى.




Home, home again
I like to be here when I can
When I come home cold and tired
It's good to warm my bones beside the fire
Far away across the field
The tolling of the iron bell
Calls the faithful to their knees
To hear the softly spoken magic spells



و حالا دوباره ياد خونه ميفتى. دوست دارى دوباره بارون رو از پشت شيشه تماشا كنى. وقتی سردت بشه كنار بخاری خودتو گرم كنى. دوست دارى زير آفتاب دراز بكشى.




**************




I was looking for the lyrics of these two songs and later I came up with Us and Them, from the same album (Dark side of the moon) which I also like. In my surprise I realized that Richard Wright, who wrote the song, has just passed away. This made me to listen to lot of Pink Floyd yesterday and Today.

In fact I generally listen to rock music a lot, because of its aggression, especially when you are forced by yourself to cover your depression and desperation; this aggression heals your feelings. But none of the band caught me like Pink Floyd. In a situation you need someone gives you the description of the outside world rather than try to give you a nonsense hope, and this is about a lot of Pink Floyd songs. Time and Breathe. Comfortably numb, sit in a chair and close your eyes and you think it reads through your messed up feeling line by line. Eclipse:




All that you touch
All that you see
All that you taste
All you feel
All that you love
All that you hate
All you distrust
All you save
All that you give
All that you deal
All that you buy
beg, borrow or steal
All you create
All you destroy
All that you do
All that you say
All that you eat
everyone you meet
All that you slight
everyone you fight
All that is now
All that is gone
All that's to come
And everything under the sun is in tune
But the sun is eclipsed by the moon.
There is no dark side of the moon really.
Matter of fact it's all dark.


If someone does tell you about dark side of the moon, then you don’t need to worry about yourself, then you don’t need to have hope, and then you understand that everything is based on the situation of the moon and sun and planets and stars in the galaxies. You don’t need to worry about the philosophy of life (because there is not any); and this is actually an absolute hope.

Animals, The Final Cut, Hey you and lot of other songs all of which have a lot of inspiration and hopeful meaning, are the greatest songs I have ever listen.

Thursday, September 11, 2008

12 Sep: Grass



فيلمى كه شايد حدود هفت هشت سال پيش ديدم و هميشه آرزوى ديدن دوبارش رو داشتم، فيلم مستند علف بوده. قبلا چند بار سعى كرده بودم اينترنت پيداش كنم ولى اسم فيلم رو اشتباها خاك مينوشتم، تا اينكه چند روز پيش بعد از كمى سمجى، نسخه كامل فيلم رو در يك وب سايت پيدا كردم.
موضوع فيلم در مورد طايفه اى از ايل بختياريه كه براى رسيدن به چراگاه از سردسير به گرمسير كوچ ميكنن.

حيدر خان رييس ايل و پسرش لطفى به همراه پنجاه هزار زن و مرد و بچه و نيم ميليون ! بز، اسب ، خر و گوسفند از رودخونه يخ بسته و كوههاى برفى زرد كوه به اميد چرا عبور ميكنن.

اولين نبرد فيلم با رودخونه سيل زده كارون شروع ميشه. نه پلى، نه قايقى. پنجاه هزار نفر همراه كلى دام. با قايقهايى كه از پوست بز همونجا درست ميكنن، حيوونها و كسانى كه نميتونن از آب رد بشن ،رو به اون ور رودخونه ميرسونن، بقيه هم به آب ميزنن. شش روز و شب بدون وقفه تا اينكه همه رد ميشن، هر چند كه رودخونه سهم خودشو از زندگى گرفته.

نبرد دوم گذشتن از كوه صعب العبور.

نبرد سوم گذشتن از رودخونه خروشان و يخ زده.


و نبرد آخر از خان هفتم رستم نفس گيرتر. گذشتن از كوه سراسر برف زرد كوه. يك تلاش بى پايان و خستگى ناپذير
.

The English title is Grass: A Nation's Battle for Life and is a 1925! silent documentary from Merian C. Cooper, Ernest Schoedsack, and Marguerite Harrison.
More information can be seen in Wikipedia.
Here is the link for movie:

http://moviesdesk.com/movie/1019-Footloose.html

Tuesday, September 09, 2008

09 Sep- Season Four

There have been some conversation or arguments between me and some other people in different times and places about religion and particularly God. I personally not very interested in such arguments. But it is very interesting some people thinking it is their responsibility to guide others and show them the way of life. I am not talking about a specific group of people. Generally speaking I meant all who think are leaders and others are sheep. They might be religious people or even atheist. Either of these groups, who feel a great sense of responsibility, thinks others are sheep. If these “leaders” recognised one as a sheep, he makes a lot of effort to bring him in his own party. I know that a majority of people can not make their own way or make their own ideology. But I think they are simply follower, not sheep, who needs “help” to find their own way rather than push them in a specific way.


But the problem is when you think you should respect others as much as they deserve, regardless of their religion. Having this ideology, if you come across one of the leaders, they think you are a sheep and then their sense of responsibility flourishing.


The problem is they can not understand the difference between respect and accept. Because you don’t try to convince them they are wrong makes you sheep.


******


Last Friday, Saturday and Sunday were my holiday. Form a couple of weeks ago I arranged to go London and Nottingham. Unexpectedly, on Friday someone called me from my workplace asking me to come to the work (which supposed to be my holiday). After a bit of arguments, I realised that they meant my holiday is interestingly on Sunday, Friday and Saturday. So it is on the Sunday of this week and Friday and Saturday of the following week after. The person in charge insisted that I must go to work. Trying to calm down, I asked for the reason of such a disorganized holiday; and explaining that I arranged everything to go London. Even I can cancel my arrangements, I can not accept this messy holiday, because it is not logical to spread 3 days off in 2 weeks. In my surprise, the person answered that there is no logic in our work place!! The most logical answer I could ever get. So I simply cancel part of my plan.


I guess it is logical to not try applying logic everywhere!!